نرگس و دریاچه

نرگس جوان زیبایی بود که هر روز می رفت تا زیبایی خود رادر در یاچه ای تماشا کند. چنان شیفته خود می شدکه روزی به درون دریاچه افتاد و غرقشد. در جایی که به آب افتاد گلی رویید که نرگس نامیدندش.

وقتی نرگس مرد اوریادها ـ الهه های جنگل ـ به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه آب شیرین به کوزه ای سرشاراز اشکهای شور استحاله یافته بود.

اوریادها پرسیدند: چرا می گریی؟

دریاچه گفت: برای نرگس می گریم.

اوریادها گفتند: آه شفت آور نیست که برای نرگس می گریی و ادامهدادند: هرچه بود با آ نکه همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم تنها تو فرصتداشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی .

دریاچه پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟

اوریادهاشگفت زده پاسخ دادند: کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هرچه بود هرروزدر کنار تو می نشست.

دریاچه لختی ساکت ماند سر انجام گفت: من برای نرگس می گریم اماهرگز زیبایی او را نیافته بودم. برای نرگس می گریم چون هر بار از فراز کناره ام بهرویم خم می شد می توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خود را ببینم.

 

 

 

منبع: سایت کلوب

/ 5 نظر / 11 بازدید
نسیم

سلام علی عزیز. راستش سرم که خیلی گرم درسا هست و الانم که امتحاناتمه. اما اینا دلیل خوبی برای این نیست که من دوستانم رو فراموش کرده باشم. داستان زیبایی بود. اما الهه جنگل چه خود خواه بود اااااا.شاد و موفق باشی

نسیم

سلام علی عزیز. با مطلبی جدید به روزم. خوشحال میشم یه سری به وبلاگم بزنی شادو موفق باشی

فاطيما

سلام دوست عزيز.خسته نباشي.وبت رو ديدم.[گل][گل][گل] همه چيز خوب و عالي بود.[لبخند][لبخند][لبخند] معلومه براي طراحي اون زحمت کشيدي.[دست][دست][دست] من فاطيما هستم.خيلي خوشحال ميشم که به وبلاگ منم سر بزني [خجالت][خجالت][خجالت][خجالت] ادرسشو بهت ميدم:http://mylove2010.mihanblog.com ادرس گروه ياهو مو برات مينويسم.حتما توش عضو شو. ميتوني با من و همه ي اعضاي گروه مرتبط بشي. تبادل اطلاعات کنيم و با هم ديگه اشنا بشيم. http://mylove2010.mihanblog.com/extrapage/group [لبخند][نيشخند][نيشخند][نيشخند][نيشخند][نيشخند] موافقي با هم تبادل لينک داشته باشيم[تفکر][تفکر][تفکر] ازت ميخوام منو ليک کني[گريه][گريه][گريه][گريه] منو با اسم وبکده ي عشق لينک کن.[بوسه][بوسه][بوسه][بوسه][بوسه] منتظرم ها[نيشخند][نيشخند][نيشخند][نيشخند]منم لينکت ميکنم. باي [خداحافظ][خداحافظ][خداحافظ][خداحافظ][خداحافظ]

بنرکوچولو

سلام.علی جون خیلی خوب بود.[گل][چشمک]

شیخ احمد غیاثی از قشم

قلمی از قلمدان قاضی بیفتاد ، شخصی که آنجا حضور داشت گفت : جناب قاضی کلنگ خود را بردارید . قاضی پاسخ داد : مردک ، این قلم است ، نه کلنگ . مرد گفت : هر چه هست ، باشد ، اما تو با همان ، خانه ام ویران کردی کشکول شیخ احمد